
بادهای سرد و صدای ساخت و ساز شهر
همه در یک توهم زندگی در انتظار فشردن دستی گرم
در انتظار یک نگاه یا شاید یک دیدار و تو در داشتن این انتظار ها چه فقیر.
شهر پر از این گونه فقیرهاست شهر پر است از مردم فقیر تشنه سرد یا شاید مرده
این اوج ز ندگی ماست بودن در چنین شهری بی اند یشه ی پرواز و رهایی
بی اندیشه ی یک سلام
بی اندیشه ی یک دوست...........
آری این اوج زندگی ماست اوج یک ا ند یشه ی مرده است
که در آن فرار جایز نیست








